تبليغاتX
نارسیس

نارسیس

یک دنیا...

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که
وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا
بود و غیر از خدا هیچکس نبود. این
قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا
هیچ کس نیست.
 

استادى از شاگردانش
پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم
داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که
خشمگين هستند صدايشان را بلند
مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟

شاگردان فکرى
کردند و يکى از آن‌ها گفت: چون در
آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از
دست مي‌دهيم.


استاد پرسيد:
اينکه آرامشمان را از دست مي‌دهيم
درست است امّا چرا با وجودى که طرف
مقابل کنارمان قرار دارد داد
مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى
ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که
خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

شاگردان هر کدام
جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى
هيچکدام استاد را راضى
نکرد.


سرانجام استاد چنين توضيح داد:
هنگامى که دو نفر از دست يکديگر
عصبانى هستند، قلب‌هايشان از
يکديگر فاصله مي‌گيرد. آن‌ها
براى اين که فاصله را جبران کنند
مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان
عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين
فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد
صدايشان را
بلندتر کنند.


سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو
نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى
مي‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد
نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با
هم صحبت مي‌کنند. چرا؟ چون
قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است.
فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است .


استاد ادامه داد: هنگامى که
عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه
اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف
معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در
گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز
هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.


سرانجام، حتى از نجوا کردن هم
بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر
نگاه مي‌کنند. اين هنگامى
است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين
قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

 

امیدوارم روزی رسد که تمامی انسان ها قلب هایشان به یکدیگر نزدیک شود.

+ نوشته شده در  88/07/15ساعت 21:22  توسط عباس  | 

مدیریت زمان

 

يك كارشناس مديريت زمان كه در حال صحبت براي عده اي از دانشجويان رشته بازرگاني بود، براي تفهيم موضوع، مثالي به كار برد كه دانشجويان هيچ وقت آن را فراموش نخواهند كرد.

او همانطور كه روبروي اين گروه از دانشجويان ممتاز نشسته بود گفت: "بسيار خوب، ديگر وقت امتحان است!"

سپس يك كوزه سنگي دهان گشاد را از زير زمين بيرون آورد و آن را روي ميز گذاشت.

 پس از آن حدود دوازده عدد قلوه سنگ كه هر كدام به اندازه ي يك مشت بود را يك به يك و با دقت درون كوزه چيد.

وقتي كوزه پر شد و ديگر هيچ سنگي در آن جا نمي گرفت از دانشجويان پرسيد:

"آيا كوزه پر است؟“

  همه با هم گفتند: بله

 او گفت: "واقعاً؟“

 سپس يك سطل شن از زير ميزش بيرون آورد. مقداري از شن ها را روي سنگ هاي داخل كوزه ريخت و كوزه را تكان داد تا دانه هاي شن خود را در فضاي خالي بين سنگ ها جاي دهند.

بار ديگر پرسيد: "آيا كوزه پر است؟“

اين بار كلاس از او جلوتر بود، يكي از دانشجويان پاسخ داد:  

"احتمالا نه"

او گفت: "خوب است" و سپس يك سطل ماسه از زير ميز بيرون آورد و ماسه ها را داخل كوزه ريخت.

 ماسه ها در فضاي خالي بين سنگ ها و دانه هاي شن جاي گرفتند. او بار ديگر گفت:

"خوب است"

در اين موقع يك پارچ آب از زير ميز بيرون آورد و شروع به ريختن آب در داخل كوزه كرد تا وقتي كه كوزه لب به لب پر شد. سپس رو به كلاس كرد و پرسيد :

 "چه كسي مي تواند بگويد نكته اين اين مثال در چه بود؟"

 يكي از دانشجويان مشتاق دستش را بلند كرد و گفت: اين مثال مي خواهد به ما بگويد كه برنامه زماني ما هر چقدر هم كه فشرده باشد، اگر واقعا سخت تلاش كنيم هميشه مي توانيم كارهاي بيشتري در آن بگنجانيم.

استاد پاسخ داد: ‍"نه!

نكته اين نيست، حقيقتي كه اين مثال به ما مي آموزد اين است كه اگر سنگ هاي بزرگ را اول نگذاريد، هيچ وقت فرصت پرداختن به آن ها را نخواهيد يافت.

 

سنگ هاي بزرگ زندگي شما كدام ها هستند؟

فرزندتان، محبوبتان، تحصيلتان، روياهايتان، انگيزه هاي با ارزش، آموختن به ديگران، انجام كارهايي كه به آن عشق مي ورزيد، زماني براي خودتان، سلامتي تان و ..."

به ياد داشته باشيد كه ابتدا اين سنگ ها ي بزرگ را بگذاريد، در غير اين صورت

هيچ گاه به آن ها دست نخواهيد يافت.

+ نوشته شده در  88/05/01ساعت 18:16  توسط عباس  | 

سلام

تو کی هستی؟

لطفا بگو ....

منتظرم بدانم  ....

 

+ نوشته شده در  88/04/07ساعت 17:8  توسط عباس  | 

ابراز عشق

آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .
در آن بین ، پسری برخواست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .
یک  ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که :عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود
+ نوشته شده در  88/02/25ساعت 16:50  توسط عباس  | 

عشق دستمال کاغذی به اشک !

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم !

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت.

+ نوشته شده در  88/02/03ساعت 20:7  توسط عباس  | 

 

دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟
استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول ميكنم در غير اينصورت از شما ميخواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد.
استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟
استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد. و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست.
همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست.واين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقي

+ نوشته شده در  88/01/28ساعت 0:33  توسط عباس  | 

سال نو مبارک

با عرض سلام خدمت همه دوستای خوبم.

فقط اومدم سال نو رو به همه تون تبریک بگم و امیدوارم در کنار اونایی که

دوستشون دارید لذت ببرید.مراقب بچه ها باشید

انشاالله در سال جدید بتونم از خجالت همه تون در بیام و سعی میکنم

علاوه بر سرو سامان دادن به وبلاگم کم و کاستی های فراوونش رو

حتی الامکان برطرف کنم.نیاز به نظرات مفید و قشنگ و سازنده شما

در آینده همچون گذشته بشدت احساس می شود .پس ما رو برای رسیدن

به هدفمون یاری کنید.دوستتون دارم به همه خوش بگذره.به خصوص تو

+ نوشته شده در  87/12/28ساعت 22:14  توسط عباس  | 

لبخند

 

وقتی لبخند کسی را می خواهيم بايد لبخند خود را ارزانی کنيم...

اگر عشق می خواهيد بايد  عشق بورزيد...

اگر کمک می خواهيد بايد به آنها کمک کنيد ...

اگر می خواهيد که مردم به شما پول بدهند "بخشی از پول خود را به ديگران بدهيد...

در اين باره فکر کنيد مطمئن باشيد که هر چه را که ببخشيد به سوی شما باز می شود...

بعضی ها می­گويند: "من تمام زندگی­ام را داده­ام و در ازايش هيچ چيز بدست نياورده­ام"...

به نظر نمی رسد اين افراد حقيقتاً چيزی را بخشيده باشند آنها در پی معامله بوده­اند و در اين معامله ضرر کرده­اند...

 سعادت و خوشبختی جريان ابدی بخشيدن و به دست آوردن است، راه و رسم بخشيدن؛ بخشش بدون چشم داشت است...

 اگر در ازای آنچه که می­بخشی توقعی داشته باشی در واقع وابسته به آن پاداش هستی و هنگامی که وابسته باشی اتفاق خاصی روی نمی دهد ...

دنبال کردن حريصانه هر چيز به معنی فراری دادن آن است .

پس سعی کنيم به هر چيز وابسته نشويم، روحيه بخشندگی داشته باشيم، بتوانيم از چيزهايی که دوست داريم به خاطر آنها که دوستشان داريم بگذريم...

+ نوشته شده در  87/12/27ساعت 14:33  توسط عباس  | 

کارمند تازه وارد


 مردی به استخدام یك شركت بزرگ چندملیتی درآمد.

در اولین روز كار خود، باكافه تریا تماس گرفت و فریاد زد:

 «یك فنجان قهوه برای من بیاورید."


 صدایی از آن طرف پاسخ داد:

«شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با چه کسی داری

 حرف می زنی ؟"

كارمند تازه وارد گفت: "نه"


صدای آن طرف گفت: "من مدیر اجرایی شركت هستم، احمق"


مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت:

«و تو میدانی با كی حرف میزنی،بیچاره."


مدیر اجرایی گفت: "نه"


كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.

+ نوشته شده در  87/12/23ساعت 8:28  توسط عباس  | 

سلام دوستان!!!

سلام به همه دوستان گلم که با نظرات قشنگشون

منو تو ادامه راه و وبلاگم کمک میکنن.راستش اول

عذر خواهی کنم که چند روزی بدون اطلاع قبلی

 رفتم سفر و یه جورایی بی وفایی کردم.ثانیا" من

از همه شما دوستای گلم توقع ندارم که همیشه

 از وبلاگم و پستام تعریف کنید.دوست دارم اگه کمبود

یا هر انتقادی هست رو کامل و رک بگید چون میخوام

وبلاگم پربار تر و بهتر از الان باشه و از این رو به کمک

همه شما وبلاگی ها نیاز دارم.خیلی خیلی از همه

 شمایی که وقت گرانبهاتونو در اختیار من میذارید و

پستای منو مطالعه می فرمایید صمیمانه تشکر میکنم

+ نوشته شده در  87/12/16ساعت 15:32  توسط عباس  |